آسمان آبی

آسمان آبی

شعر وادب و خاطره
آسمان آبی

آسمان آبی

شعر وادب و خاطره

در طلب کعبه


آنان که به سر در طلب کعبه دویدند

چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند 

رفتند در آن خانه که بینند خدا را

بسیار بجستند خدا را ندیدند

چون معتکف کعبه شدند از سر تکلیف 

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

  که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ ؟

(( آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند ))

                   مولانا

با عطار و شهریار

 

عاشقی و بی نوایی کار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست
تا بود عشقت میان جان ما
جان ما در پیش ما ایثار ماست
جان ما زان است جان کو جان ماست
جان ما بی فخر عشقش عار ماست
عشق او آسان همی پنداشتم
سد ما در راه ما پندار ماست
کار ما چون شد ز دست ما کنون
هرچه درد و دردی است آن کار ماست
بوده عمری در میان اهل دین
وین زمان تسبیح ما زنار ماست
چون به مسجد یک زمان حاضر نه‌ایم
نیست این مسجد که این خمار ماست
کیست چون عطار در خمار عشق
کین زمان در درد دردی خوار ماست
عطار

*******************

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان تو خاموشتر از من

هر کس به خیالی ست هم‌آغوش و کسی نیست 
ای گل به خیال تو هم‌آغوشتر از من

مِی نوشد از آن لعل شفق‌گون همه آفاق
اما که ؟؟؟ درین میکده غم‌ نوشتر از من

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش 
اما شب من هم نه سیه‌پوشتر از من

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار .... کجا گوشتر از من ؟

می خوابم و چشم از حسد ِ مدّعیم باز 
گو خرتر از این حاسد و خر گوشتر از من

بیژن تر از آنم که به چاهم کنی ای تُرک
خونم بفشان ...کیست سیاووشتر از من؟

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی ست 
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

آخر چه گلابی ست بِه از اشک من ای گل 
دیگی نه در ین بادیه پر جوشتر از من 

شهریار

صــیـــاد

سلام ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن
که با فــریاد هر تیری ـــ

 بر آری ناله ها از نای هر حیوان صحرائی
ولـــی آگــــه نئی از حـــال آهـــو بره ای در شـــام تنهائی
***
الا ای مرد صحرا گرد، ای صیاد تیر انداز!
در آن شبها که سرمست از شکار بره ی آهو ـ

درون بستر نازی
زمانی دیده را برهم گذار و گوش را وا کن
بفرمان مروت چشم دل را سوی صحرا کن
بگوش جان و دل بشنو

صدای ضجه های ماده آهوئی
که خون گرم فرزند عزیزش، کرده رنگین دشت و صحرا را
و با پستان پر شیرش بهر سو در پی فرزند می پوید
دلش پر داغ و لب  خاموش

 تمام دشت را در آرزوی  جستن فرزند می پوید

**************

الا ای مرد صحرا گرد ای صیاد تیر انداز
پر مرغان صحـــرا را به خون رنگین مکن هرگز
ز خون گرم آهو بره ای دامان پاکت را

مکن ننگین مکن هرگز
***
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن!
ببانگ ناله تیری

سکوت دلپذیر دشت را مشکن

میفکن تیر درصحرا

که از تیر تو برپا می شود هرسو هیاهویی

دود آهوبره سویی،پرد مرغ هوا سویی

در آن هنگامه وحشت –

بخاک دشت می غلتد به تیری ماده آهویی

***
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن!
تو حال کودک بی مادری را هیچ میدانی؟

غم آن بره آهو را ز بانگ جان گدازش هیچ میخوانی؟
تو میدانی که آن آهو بره شبها

سر خود را ز غمها می زند بر سنگ؟
همـــه شامش بود دلگیــــر

همــــه صبحش بــود دلتنگ؟

تو آنروزی که صید بره آهو می کنی سرمست

 نگاهت هیچ بر چشم نجیب مادر او هست؟
طپش هـــــای دل پر داغ مادرش را نمیبی؟

 دلت بر حالت آن بی زبان آهـــو نمی سوزد؟
ز آه او نمی ترسی؟
در این آغاز بد فرجام، آخر را نمیبینی؟
***
تو هنگامی که از خون میکنی رنگین پــروبال  کبو ترهـــا
چنین اندیشه ای داری

که این سیمین تنان آسمـانی جوجه ای دارند؟
نمیدانی اگر مادر به خون غلتد

تمام جوجه ها بی دانه می مانند؟
و به امید مادر منتظر در لانه میماند؟
***
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن!
بگو با من ـــ

چه حالت میرود بر تو ـــ

اگر تیری خدا ناکرده فرزند ترا بر خاک اندازد؟
وزین داغ تــوان فـــرسا ـ

 صـــدای ضجـــه تلـــخ ترا در گنبـــد افــــلاک انــــدازد؟
***
الا ای مرد تیر انداز ای صیاد صید افکن!
ببانگ ناله تیری

سکوت دلپذیر دشت را مشکن
بفرمان هوسبازی ـــ

به خاک وخون مکش هر لحظــــه فــــرزندان صحــــرا را
بحال آهوان بی زبان اندیشه باید کرد.

 ازین راهی که هر جاندار را بی جان کنی بر گرد
بخون رنگین مکن بال کبوترهــــای زیبا را
***
در آن ساعت که میگیری هدف ، حیوان صحرا را
به چشمانش نگاهی کن

ببین دربرق چشمش التماسش را
که با درماندگی در لحظـــه های مرگ می گوید:
«ایا صیاد ! رحمی کن ،مرنجان نیمه جانم را »
« پر و بالم بکن اما مسوزان استخوانم را »

مــهـــدی سهیلی تهران 1346

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد 

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده ی دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد    در کیسه ی من نقدی
در کوی جوانمردی عیّار نخواهم شد
آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرّابی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاّشی بیزار نخواهم شد
چون یار من او باشد بی یار نخواهم ماند
چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت 
چون ساخته ی دردم در حلقه نیارامم
چون سوخته ی عشقم در ناز نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او بازی

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد



شعری از فخرالدین عراقی

گدای علیّ

  ناله کن ای دل به عزای علیّ


 
     گریه کن ای دیده برای علیّ
 
 
     کعبه ز کف داده چو مولود خویش
 
     گشته سیه پوش ِعزای علیّ
    
 
     دیده ی زمزم، که پر از اشک شد
 
      یاد کند، زمزمه های علیّ
 
 
      تیغ شهادت سر او را شکافت
 
      کوفه بود، کوه منای علیّ
 
 
     عالم امکان شده پر غلغله
 
     چون شده خاموش صدای علیّ
 
 
     نیست هم آغوش صبا بعد از این
 
     پیک ظفر بخش لوای علیّ
 
 
     منبر و محراب کشد انتظار 
 
     تا که زند بوسه به پای علیّ
 
 
     ماه، دگر در دل شب نشنود
 
     صوت مناجات و دعای علیّ
 
 
     آه که محروم شد امشب دگر
 
     چشم یتیمان ز لقای علیّ
 
 
     مانده تهی سفره ی بیچارگان
 
     منتظر نان و غذای علیّ
 
 
     وای امیر دو سرا کشته شد
 
     خانه ی غم گشته، سرای علیّ
 
 
     پیش حسین و حسن و زینبین
 
     خون چکد از فرق همای علیّ
 
 
     خواهی اگر ملک دو عالم " حسان "
 
     از دل و جان باش گدای علیّ
                                                                    " حسّان "

************


 

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش


 

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

لنگری از گنج مادون بسته‌ای بر پای جان

تا فروتر می‌روی هر روز با قارون خویش

زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر

چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی‌چون خویش

باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

باده گلگونه‌ست بر رخسار بیماران غم

ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد

گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش

                      دیوان شمس

عالم و آدم کند گریه برای علی

 

عالم و آدم کند گریه برای علی

حیف که در خاک رفت قد رسای علی

 

نخل بوَد منتظر چاه بوَد بی‌قرار

حیف که خاموش شد صوت دعای علی

 

گریه کند صبح و شام اشک فشانَد مدام

تا که عدالت زند بوسه به پای علی

 

زندگی بی‌علی سخت‌تر از مردن است

کاش که ما می‌شدیم کشته به جای علی

 

دامن محرابِ خون گشته بر او قتلگاه

مسجد کوفه شده کرب و بلای علی

 

تیغ به دشمن دهد، بذل به قاتل کند

گر ببرد کودکی شیر برای علی

 

مسجدیان یک طرف جمله گشایید صف

تا که یتیمان نهند سر به سرای علی

 

پیر فقیری زند بر سر و بر سینه‌اش

طفل یتیمی شده نوحه سرای علی

 

بذل و عنایت ببین لطف و کرامت ببین

قسمت قاتل شده سهم غذای علی

 

می‌دمد از سنگ‌ها نالۀ «یا سیدی»

می‌چکد از نخل‌ها اشک عزای علی

 

ثروت هر کس همان مال و منالش بوَد

هستی «سلمان» بـوَد مهـر و ولای علی

 

          شعر از  "غلامرضا سازگار"

برو از هفت خط نوشان پای خم می میپرس



شهریار   گزیدهٔ غزلیات

 

رقیبت گر هنر هم دزدد از من من نخواهد شد

به گلخن گر چه گل هم بشکفد گلشن نخواهد شد

مگر با داس سیمین کشت زرین بدروی ورنه

به مشتی خوشه درهم کوفتن خرمن نخواهد شد

حجابی نیست در طور تجلی لیکن اینش هست

که محرم جز شبان وادی ایمن نخواهد شد

برو از هفت خط نوشان پای خم می میپرس

که هر دردی شراب ناب مرد افکن نخواهد شد

به آتشگاه حافظ رونق سوز و گداز ازماست

چراغ جاودانست این و بی روغن نخواهد شد

شبستانی که طوفانش دمید از رخنه و روزن

دو صد شمعش برافروزی یکی روشن نخواهد شد

تو کز گنجینه بیرون تاختی ترسم خرف باشی

که گوهر شاهد بازار یا برزن نخواهد شد

امید زندگی در سینه ها کشتن فغان دارد

امین باشی که هرگز مرگ بی شیون نخواهد شد

دمی چون کوره آتش چرا چون شمع نگدازم

عزیز من دل عاشق که از آهن نخواهد شد

گل از دامن فرو ریز و چو باد از این چمن بگذر

که جز خون دل آخر نقش این دامن نخواهد شد

دلی کو شهریارا دشمن جان دوست تر دارد

دریغ از دوستی با وی که جز دشمن نخواهد شد

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد(حافظ)

 

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که دردل بنهفتم ، بدر افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد

دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم

چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاک سر کوی شما بود

هر نافــــه که در دست نسیم سحر افتاد

مژگان تو تا تیغ جهانگیر برآورد

بس کشته‌ی دل زنده که بر یکدگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

با دُرد کشان هر که در افتـــــــاد بر افتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نیفتد

با طینت اصلی چه‌ کند ، بد گـــــــهر افتاد

حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

بس طرفه‌  حریفیست کش اکنون بسر افتاد

سر همانجا نه که باده خورده‌ای


مولانا .مثنوی  

بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای
سر همانجا نه که باده خورده‌ای

چونک از میخانه مستی ضال شد
تسخر و بازیچهٔ اطفال شد

می‌فتد او سو به سو بر هر رهی
در گل و می‌خنددش هر ابلهی

او چنین و کودکان اندر پیش
بی‌خبر از مستی و ذوق میش

خلق اطفالند جز مست خدا
نیست بالغ جز رهیده از هوا