آسمان آبی

آسمان آبی

شعر وادب و خاطره
آسمان آبی

آسمان آبی

شعر وادب و خاطره

شعر زیبایی از سعدی

بخت آیینه

 

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری


خاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری

من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرم

تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری

به  چه  ماننده   کنم  در همه آفاق تو را

کان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت

که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری

دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرود

هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری

گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم

نتوانم که به هر جا بروم در نظری

به فلک می‌رود آه سحر از سینه ما

تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست

عیبت آنست که هر روز به طبعی دگری

گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی

پرده   بر کار همه  پرده نشینان بدری

عذر  سعدی  ننهد هر که تو را نشناسد

حال   دیوانه   نداند که ندیدست پری


چه زیبا می شد


چه زیبا میشد این دنیا
اگر شاه و گدا کم بود
اگر بر زخم هر قلبی
همان اندازه مرهم بود
چه زیبا میشد این دنیا
اگر دستی بگیرد دست
اگر قدری
محبت را  

به ناف زندگانی بست
چه زیبا میشد این دنیا
کمی هم با وفا باشیم  

نباشد روزگاری که
نمک بر زخم هم پاشیم
چه زیبا میشد این دنیا
نیاید اشک محرومی
زمین و آسمان لرزد
ز آه و درد مظلومی
چه زیبا میشد این دنیا
شود کینه ز دلها گم
اگر بشکستن پیمان
نگردد عادت مردم

سوره عشق

 

خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم!
غافل از خود، دیگری را هم قضاوت می کنیم!

کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز
چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنیم!

عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود
ما به این دنیای فانی زود عادت می کنیم!

ما که بردیم آبرو از عشق، پس دیگر چرا
 عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنیم؟

کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی
با همیم اما چرا احساس غربت می کنیم؟

من به این مصرع یقین دارم که روزی میرسد
سوره ای از
 عشق را با هم قرائت می کنیم

اسرار می پرستی


اسرار می پرستی



با خوشدلان مگوئید اسرار می پرستی


کانان خبر ندارند از گریه های مستی


ساقی ز بار هستی بر لب رسید جانها


جامی بیار و بستان ما را ز دست هستی


شیخم به طعنه گفتا دین تو چیست؟ گفتم  


گر  کافرم   نخوانی   مستی  و می پرستی


خاکم   که   در   بلندی  بازیچه   نسیمم


یاران   رها    کنیدم   در   تنگنای پستی


شرمم   نمی دهد    ره   بر آستان وصلت


کز   کوته    آستینان    ناید    دراز دستی



                         شاعر:پژمان بختیاری

 

 



در دیر می‌زدم من



ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی

چه کنم؟  که  هست  اینها گل خیر آشنایی


همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت

که   رقیب    در    نیاید     به   بهانهٔ   گدایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟

به  امید  آنکه شاید تو به چشم  من  درآیی

سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟

که   شنیده‌ام   ز   گلها   همه  بوی بی‌وفایی

به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟

که کشند عاشقی  را، که  تو  عاشقم  چرایی؟

به   طواف  کعبه   رفتم  به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟

به   قمار  خانه   رفتم،   همه پاکباز  دیدم

چو   به   صومعه   رسیدم  همه زاهد ریایی

در   دیر  می‌زدم   من،  که یکی ز در در آمد

که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

(فخرالدین عراقی)                                                                                                                    

بی قرار توام

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

از فاضل نظری

من همچنان همانم ودنیا عوض شدست


آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست

یوسف عوض شده ست ، زلیخا عوض شده ست

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

در عشق سال هاست که فتوا عوض شده ست

خوکن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل ودریا عوض شده ست

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست

حق داشتی مرا نشناسی ، به هر طریق

من همچنان همانم ودنیا عوض شدست

از : فاضل نظری

ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم


دین راهگشا بود و تو گمگشته دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافی است ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی

هم باغ سبک سایه فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

فاضل نظری

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 


از باغ  می برند  چراغانیت  کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

فاضل نظری

تو چشم شوخ را دیدن میاموز

تو چشم شوخ را دیدن میاموز

فلک را راست گردیدن میاموز

 تو بگشا چشم تا مهتاب بینی

 تو مه را نور بخشیدن میاموز

تو عقل خویش را از می نگهدار

 تو می را عقل دزدیدن میاموز

دل مظلوم را ایمن کن از ترس

دل او را تو لرزیدن میاموز

 تو ظالم را مده رخصت به تاویل

ستیزش را ستیزیدن میاموز

تو گل می ریز بر فرق عروسان

ز گل چینان تو گل چیدن میاموز

 چو عاشق دید اندر روی معشوق

 تو او را بیش  لغزیدن  میاموز

 چو  دیدی آفتاب  شمس  تبریز

 چو رعد ای دل خروشیدن میاموز.

 مولانا